دلم اغوش بی دغدغه میخواد.....
دوم خوبم سوم اعصابم سرجاشه نگران نباشین حالا بگزریم الان یه عالمه حرف دارم که بگم حالا بزارین بگم . . . ظهر داشتیم ناهار کوفت میکردیم خیلی شاد و شنگول بعد دیگه جنگشون تموم شد و رفتیم پی کار و زندگیمون نمیدونم چرا هر چی میخواستم بگم و یادم رفت نمیدونمممممممم ولی خب بزار یه خورده چرت و پرت بگم شاید چیزی یادم اومد دیگهههههههههه . . . نمیاد چیزی به ذهنم ای بابا نه مثل اینکه نمیخواد چیزی بیاد. . . اشکال نداره پنج مین دیگه اگه چیزی به ذهنم اومد میزارم فعلا برم به کارام برسم
آخه چرا با من اینکارو میکنین؟من روحیم اینقد لطیفه با این کارای شما داغون میشم اینم از محرم حالا که میدونن من قیمه دوست دارم همش زرت و زرت قرمه سبزی میدن الانم که دوستم زنگیده ۱ساعته تلفن دستمه هیچ وری نمیزنه تازه الان خیلی گشنمه مادر گرامی هم خونه نیست غذا بده خدمتمون حوصلمم سریده هیچ کاری هم ندارم بکنم حوصله درس خوندن هم ندارم دیگه فعلا چیزی به ذهنم نمیرسه که بگه اگه یادم افتاد که از چیزی ناراضی ام میام میگم باز دوستون دارم قد یه بند انگشت ببخشید دیگه اعصابم خردیده رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟ سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم
ای بـه پـاکــی چــون آب یـادتـه بهـم گفتـــی تـا شقـــــایـق هسـت زندگــــــی بـایـد کــرد ؟! سهـــراب نیستــی ببینــی کـه شقـــایـق هـم مــــرد یـادتـه بهـم گفتـــی بـه ســـراغ مـــــن اگـر مـی آییــد نـرم و آهستـه بیـاییـد مبــادا کـه تــرک بـردارد چینـی نـازک تنهــــایـی مــن ؟! آهستــــه اومــــــــدم نـــرم تـر از یـک پــــر قــو خستــه از دوری راه خستــه از فـاصــ ــ ـــ له هـا خستــه از تمـــــام خستگـــی هـای هـــر روزم اون قـــــدرآروم اومــدم و تنهـــایـی رو درآغــــوش کشیــدم کـه تــرک بـر نـداره کـه خـــودم تـــــرک بــرداشتــم یـادتـه بهـم گفتـــی دچــار یعنــی عــــــاشق ؟! فکــر کنــم دچـــــــار شــــدم فکــر کـه نـه...مطمئنــــم تــــــو خــودت گفتـــی و فکــر کـن چـه تنهــــــاست اگـر کـه مــاهـی کــوچک دچـــــار آبــی دریــای بـی کــــران بـاشــد ؟! آره چـه تنهــــاست بـا وجـــود دریــا مـــاهـی کــوچک همیشــــــه تنهـــاست یـادتـه مـی گفتـــی گاه گاهــی قفســــــی مـی ســـازم مـی فروشــــــم بـه شمــا تـا بـه آواز شقـــــایـق کـه درآن زندانــــی ست دل تنهــــــایـی تـان تــازه شــــــود؟! دیگـه اون شقــــایـق تـوو قفـــس زندانــی نیست اگـه زندانـــی بـود آوازش فـاصلـ ـ ـ ـه نبــود نمـی دونـــــم دلـــــــم هنــوزم تـازه میشـه یـا نـه ؟! امـا تــو بـازم قفـس هـاتـو بســاز و بفـــروش بـه همـه ی اونـایـی کـه دچـــار شـدن یـادتـه مـی گفتـــی عشــــق صـدای فـاصــ ــ ــ ــ له هـاست فاصــ ــ له هـایـی کـه غـــــــرق ابهـــام انـد ؟! راسـت مـی گفتـــی صـدای عشــــق بـرای مــن فقـط صـــــدای فـاصــ ــ ــ له هـاست و ایـن قــدرمبهــــــم کـه ازش خستــــــه م یـادتـه مـی گفتــــی کاش مــردم دانـه های دلشــــان پیـــــدا بـود ؟! آره... کاش پیــــــــدا بـــود کاش مـی شــد شنـاختشـــــون کاش مـی شــد همـه مثـل ایینــه صــاف و ســـــــاده بـاشن یـادتـه مـی گفتـــی کار مـا شـــایـد ایـن است کـه میـان گل نیلوفــــــــر و قـرن پـی آواز حقیقــــــت بـدویــــم ؟! منـم مـی خــوام بـرم دنبـال حقیقــت زندگیــــــــم حقیقتــی کـه گـرچـه تلخـــــــــه ولـی حقیقتــه امـا مــن بـه دنبـال یـه چیـز بهترینــــــم سهــراب !!! مـی دونـــــــی چـی؟! همــون چیـزی کـه تـــــو خـودت مـی گفتــی بهتریـــــن چیـز نگاهــی ست کـه از حادثــه ی عشـــق تــــــــر ست آره... مـن بـه دنبـــال بهترینـــــــــم بهتریــن چیـزی کـه آرامـــــــش همیشگــی بهـم بــده بهترینــی کـه فـاصـ ـ ـ له ش تـا مـــــــن فقـط یـک نـــگاه ست بهترینــی کـه مـــــــــــن بـاعث آرامشـــش بـاشـــم نـه عشــــق و احســـاسـی کـه آرامشـش چیـــزیه جــــــــــزمـن و احســـاسم آره سهــراب مــن دنبـال چیـــزیـم کـه از حادثــه عشـــــق تــر بـاشـه مـــــــن میــرم دنبــال ش و زیــــر لب مـــدام ایـن شعــرتـو بـا خــودم تکــــــــرار مـی کنـــم نـه...وصـــــــل ممکـن نیســــــت همیشــه فـاصــ ــ ــ ــ ــ ــ له ای هســـــــــــــــــت
اره می دونم خدایا صد بار بیشترم گفتم و حرف همیشگی امم همین بوده : این که هممون سالم و سلامت کنار هم هستیم .این که درد و غم جسمی و جانی نداریم بزرگترین ثروته . اما امان از روزی که ... نمی دونم چه مرگمه فقط این و می دونم دیگه حوصله ی هیچی و ندارم . شدیدا احساس تنهایی می کنم بهونه گیر شدم ٬به همه چیز گیر می دم .از این یکنواختی و سکون خسته شدم . تو نمی خوای کاری برام بکنی؟
سهراب گفتی:چشمها را باید شست شستم ولی....گفتی: جور دیگر باید دید دیدم ولی .... گفتی زیر باران باید رفت رفتم ولی .... او نه چشمهای خیس و شسته ام را....نه نگاه دیگرم را....هیچ کدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: ” دیوانه باران ندیده
عشق یعنی:با جهان بیگانگی عشق یعنی :سجده ها با چشم تر عشق یعنی :سر به دار آویختن عشق یعنی :اشک حسرت ریختن عشق یعنی:در جهان رسوا شدن عشق یعنی:مست و بی پروا شدن عشق یعنی:سوختن یا ساختن عشق یعنی:زندگی را باختن عشق یعنی:انتظار و انتظار عشق یعنی:هرچه بینی عکس یار عشق یعنی :با گلی گفتن سخن عشق یعنی:خون لاله بر چمن عشق یعنی:شعله بر خرمن زدن عشق یعنی :رسم دل بر هم زدن عشق یعنی:یک تیمّم، یک نماز عشق یعنی:عالمی راز و نیاز عشق یعنی:یک شقایق غرق خون عشق یعنی:درد و محنت در درون عشق یعنی :یک تبلور یک سرود عشق یعنی:یک سلام و یک درود عشق یعنی:استخوان و یک پلاک سالها تنهای تنها زیر خاک....
از همون لحظه اول که با پدر و مادرم وارد سالن
مهمونی شدم،چشمم بهش افتاد و شور و هیجانی توی دلم به پا شد.طول سالن رو طی کردم و
روی یه صندلی نشستم و دوباره نگاش کردم. درست روبروی من بود.این بار یه چشمک بهش زدم و
با لبخند یواشکی به اطرافم نگاه کردم تا کسی من رو ندیده باشه.کسی متوجه من
نبود.خودم رو بی تفاوت مشغول حرف زدن کردم،ولی چند لحظه بعد بی اختیار چشمم بهش
افتاد نگاش کردم،چه جذاب،زیبا و با نفوذ بود این بار اون بهم چشمک زد. بیشتر هیجان زده شدم.به خودم گفتم که از فکرش
بیام بیرون.باز هم مشغول گوش دادن به حرفای بقیه بودم ولی حواسم به اون طرف سالن
بود.می خواستم برم پیشش،ولی خجالت میکشیدم.تو دوراهی عجیبی مونده بودم. دیگه طاقتم تموم شده بود.دل به دریا زدم و گفتم
هر چه باداباد!بلند شدم و با لبخند به طرفش رفتم.وقتی بهش رسیدم با جرات تمام،دستم
رو به طرفش دراز کردم،برش داشتم و گذاشتمش توی دهنم.به به!عجب شیرینی خامه ای
خوشمزه ای بود.
مردی بود که همیشه گناه میکرد و توشه آخرتش پر
از گناه بود.پس از سال ها گناه و معصیت زمان مرگ فرا رسید به دیار باقی رفت و سال
ها در عالم برزخ مثل همه آدم های دیگر
منتظر قیامت و روز موعود یعنی روز حساب ماند. افراد مختلفی در برزخ با نامه اعمال مختلف :یکی
با گناهان فراوان و دیگری توشه ای پر از کارهای خیر و خدا پسندانه... بعضی ها به خود اطمینان داشتن و بعضی دیگر از
کرده خویش پشیمان و بعضی دیگر...خلاصه روز موعود فرا رسید...موقع حسابرسی و جدا
شدن بهشتیان از جهنمیان شد...هر کس بر طبق اعمال و کارها و اعتقاداتش سنجیده شد و
وضعیتش مشخص شد. یکی یکی حسابرسی می شدند و هر کس که جهنمی میشد
هنگام برده شدن به جهنم از دیگران کمک میخواست و داد و فریاد می کرد و از دیگران
تقاضای کمک میکرد...اما خداوند توجهی نمی کرد...تا این که نوبت مرد گناهکار
شد...همه با هم صحبت می کردند و می گفتند گناه این مرد از گناه دیگران بیشتر است
حتما جهنمی خواهد بود...حتی مامورین جهنم خود را برای بردن مرد به جهنم آماده کرده
بودند...یک لحظه مرد دید که نفر جلویی او با این که اعمال بدش از او کمتر است راهی
جهنم شد...با خود گفت کار تمام است تکلیف من مشخص است من جهنمی هستم... نوبت مرد شد،وقت حسابرسی شد،خدا فرمود:در نامه
اعمالت کارهای بد تو خیلی بیشتر از کارهای خوب توست،یعنی تو هیچ کار خیری نداری،پس
تو از جهنمیانی،راهی جهنم شو...مامورین جهنم که از قبل خود را آماده کرده بودند،او
را تا نزدیک در جهنم بردند.هنگامی که می خواستن او را وارد جهنم کنند و از در
ورودی وارد جهنم شوند مرد یک لحظه برگشت و خدا را از ته دل صدا زد و خدا را نگاه
کرد...همان لحظه خداوند فرمودند:دست نگه دارید او از هم اکنون بهشتی است...همه
تعجب کردند و گفتند:چگونه است که افراد با گناه کمتر از او راهی جهنم شدند اما او
با این همه گناه بهشتی است؟...خداوند فرمودند: "من در چشمان او چیزی دیدم که اگر آن را در
چشم گناهکارتر از او و در چشمان هر بنده ای ببینم هرگز او را به حال خودش رها
نمیکنم...وخواسته اش را اجابت میکنم" گفتند مگر در چشمان او چه دیدی؟خداوند فرمود:من
در لحظه آخر در چشمان او نور امید به خداوند را دیدم.او در لحظه آخر به رحمت و
بخشایش من امید داشت و با نور امید مرا از ته دل صدا کرد،اما هیچ کدام از بندگان
حاضر در اینجا به من امید نداشتند...و امیدشان به بندگانی بود که خود محتاج به
رحمت من هستند... بدانید که تنها راه نجات بندگان امید به رحمت و
مهربانی من است.باور و امید او به من،نجات دهنده او بود...چون تنها نجات دهنده من
هستم...پس به نزد من بیاید و فقط مرا صدا بزنید و فقط به من امید داشته
باشید...بیایید چون همیشه منتظر شما هستم...
که آنروز که حوا سیب ممنوعه را چید گناه بوجود نیامد. آنروز یک فضیلت پر شکوه به دنیا آمد که به آن نافرمانی میگویند. و بالاخره باید خیلی بجنگی تا ثابت کنی که درون اندام گرد و نرمت چیزی به اسم عقل وجود دارد که باید به ندای آن گوش داد. مادر شدن حرفه نیست. وظیفه هم نیست. فقط حقی است از هزاران حق دیگر. از بس این فریاد را میکشی خسته میشوی. و اغلب، تقریبا همیشه شکست میخوری. ولی نباید دلسرد شوی. مبارزه بمراتب زیباتر از خود پیروزی است. وقتی پیروز میشوی یا به مقصد میرسی، تازه احساس خلا عجیبی میکنی. وبرای اینکه خلا موجود را دوباره پر کنی باید دوباره راه بیفتی و هدفهای تازه بیافرینی .
سلام من امروز به باغ مهر رفتم سبدی از گلهای واژه های زیبا با خود بخانه بردم. درون ظرف دلم ریختم . چاشنی مهر به ان زدم . از سس مهربانی به ان افزوده ام. واینک شما را مهمان سفره عشق کرده ام . عشقی که می خورید اشپز ان اینک منم محبوب. تا دلتان بخواهد می توانید در بشقاب دلتان بکشید ومیل کنید .ویادتان باشد که واژه های درون بشقاب خوش رنگترین وزیباترین غذای دنیاست ..مبادا بعد از ان دهانتان را به واژه های بد بیالایید. خورشت ان همه از واژهای (دوستت دارم ..معرفت ...رفاقت ....وفا . سخاوت....وزیبایست ) وبرنج ان دانه دانه اش پر از واژهای مثبت توانایست . بعد از ان که واژهای عاشقانه تناول کرده اید سپاس گویید. خوش امدید بیشتر بخورید این غذایی است که هرگز دلتان را بدرد نمیاورد. وهمیشه می تواند جایگزین نداشته هایتان شود. نوش جانتان عزیزانم دوستت دارم را من دلاویزترین یافته ام
سلام من امروز به باغ مهر رفتم سبدی از گلهای واژه های زیبا با خود بخانه بردم. درون ظرف دلم ریختم . چاشنی مهر به ان زدم . از سس مهربانی به ان افزوده ام. واینک شما را مهمان سفره عشق کرده ام . عشقی که می خورید اشپز ان اینک منم محبوب. تا دلتان بخواهد می توانید در بشقاب دلتان بکشید ومیل کنید .ویادتان باشد که واژه های درون بشقاب خوش رنگترین وزیباترین غذای دنیاست ..مبادا بعد از ان دهانتان را به واژه های بد بیالایید. خورشت ان همه از واژهای (دوستت دارم ..معرفت ...رفاقت ....وفا . سخاوت....وزیبایست ) وبرنج ان دانه دانه اش پر از واژهای مثبت توانایست . بعد از ان که واژهای عاشقانه تناول کرده اید سپاس گویید. خوش امدید بیشتر بخورید این غذایی است که هرگز دلتان را بدرد نمیاورد. وهمیشه می تواند جایگزین نداشته هایتان شود. نوش جانتان عزیزانم دوستت دارم را من دلاویزترین یافته ام
عشق یعنی ... نتونی صبر کنی تا کسی شما رو به هم معرفی کنه عشق یعنی ... همون سلام اول. عشق یعنی ... چیزی مثل تنفس در هوای پاک کوهستان. عشق یعنی ... یک موهبت طبیعی که باید اونو پرورش داد. عشق یعنی ... به هزار زبون بهش بگی دوستت دارم . عشق یعنی ... انفجار احساسات. عشق یعنی ... وقتی دلت می ره نتونی جلوشو بگیری. عشق یعنی ... جذب شخصیتش بشی. عشق یعنی ... وقتی تو از اون بخوای که مرد زندگیت بشه. عشق یعنی ... ترو ببخشه و یه فرست دیگه بهت بده. عشق یعنی ... وقتی من و تو ما می شیم عشق یعنی ... حاصل جمع دو انسان عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که مواظب هیکلت باشه عشق یعنی ... مایه قوت قلب عشق یعنی ... شادی و نشاط عشق یعنی ... کسی که دلتو می بره عشق یعنی ... جواهر قیمتی خودتو به دست بیاری. عشق یعنی ... غذا رو شریکی خوردن. عشق یعنی ... توی ذهنت خودتو با اون مجسم کنی. عشق یعنی ... وقتی توی انتخابت شک نداری. عشق یعنی ... فرار کردن به دنیای خصوصی خودتون. عشق یعنی ... هر روز به بهونه ای جشن گرفتن. عشق یعنی ... در موفقیت هم شریک بودن. عشق یعنی ... خاطرات خوشی را که با هم داشتین بشماری تا خوابت ببره. عشق یعنی ... عکس عشقت یه جایی جلوی شماته. عشق یعنی ... بوی عطرش از خاطرت نره. عشق یعنی ... از خودت بپرسی چرا دم به ساعت بهت زنگ نمی زنه. عشق یعنی ... وحشتی از بودن با اون نداری. عشق یعنی ... خوبی هاشوهم درکنار بدی هاش ببینی. عشق یعنی ... یه عالمه حرفو با یه اشاره گفتن. عشق یعنی ... یه کیک خونگی برای روز تولدش. عشق یعنی ... تمام توجهت به اون باشه. عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه. عشق یعنی ... هلش بدی توی مسیر درست. عشق یعنی ... گرفتن یه پرستار برای بچه . عشق یعنی ... یادت نره که هر کسی باید بتونه عقیدشو بگه. عشق یعنی ... توی پرداخت صورت حساب کمکش کنی. عشق یعنی ... یه قرار ملاقات خیلی مهم. عشق یعنی ... با هم تاب خوردن. عشق یعنی ... چیزی که کمک می کنه تا دل شکسته رو دوباره درمون کنی. عشق یعنی ... با هم ارتباط قلبی داشتن. عشق یعنی ... با هم موسیقی رمانتیک گوش دادن. عشق یعنی ... یکی همیشه با یه کادو و هدیه کوچولو بیاد. عشق یعنی ... بعضی وقتا بی حوصله شدن. عشق یعنی ... روی هم اسمای قشنگ گذاشتن. عشق یعنی ... چیزی که شما رو ثروتمندترین آدمای روی زمین می کنه. عشق یعنی ... اولین کسی که زنگ میزنه ببینه تو رسیدی خونه یا نه. عشق یعنی ... از اینترنت بیرون اومدن وکامپیوتر رو خاموش کردن و با هم به گشت و گذار رفتن. عشق یعنی ... وقتی نشونه ها امید بخشن. عشق یعنی ... شمع ومهتاب وستاره ها. عشق یعنی ... وقتی دل پادشاهی می کنه. عشق یعنی ... وقتی اطمینان پیدا میکنی که اون مرد دلخواهته. عشق یعنی ... وقتی مردی به دختر دلخواهش برمی خوره. عشق یعنی ... کم کردن فاصله ها. عشق یعنی ... کلید یه رابطه محکم عشق یعنی ... دو تایی سوار یه ماشین قوی توی پستی و بلندی ها. عشق یعنی ... همیشه برای زنگ زدن به هم وقت پیدا کنید. عشق یعنی ... برای تولدش درست همون چیزی رو که دوست داره بهش هدیه بدی. عشق یعنی ... دلت بخواد هدیه ای به اون بدی که مثل یه گنج نگهش داره. عشق یعنی ... به اون نشون بدی که واقعا درکش می کنی. عشق یعنی ... وقتی با هم مشکل پیدا می کنید به حرفای هم خوب گوش کنید. عشق یعنی ... وقتی باهاش قرار داری حسابی به خودت برسی. عشق یعنی ... مثل توی قصه ها رمانتیک بودن. عشق یعنی ... براش یه نامهء رمانتیک بفرستی. عشق یعنی ... بعضی وقتا دل همدیگه رو شکستن. عشق یعنی ... احساس کنی که همهء دور و برت روعشق گرفته. عشق یعنی ... چیزی که از کلمات قویتره. عشق یعنی ... روی دریای خوشبختی شناور بودن. عشق یعنی ... بعضی وقتا جز ماه غمزده همدمی نداشته باشی. عشق یعنی ... جادوش کنی. عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که لحظات قشنگ زندگیت رو باهاش شریک بشی. عشق یعنی ... وقتی توی دنیا هیچ چیز جز خودتون دو تا اهمیت نداره. عشق یعنی ... دو چهره خندون. عشق یعنی ... یه بازی که تمومی نداره. عشق یعنی ... چیزی مثل برنده شدن توی بازی. عشق یعنی ... وقتی شب مهتاب برات شعر می خونه. عشق یعنی ... احساس کنی پاهات رو زمین بند نیست. عشق یعنی ... به جای اینکه بره ها رو بشماری آنقدر به اون فکر کنی تا خوابت ببره. عشق یعنی ... حرفشو باور کنی. عشق یعنی ... تو گوش هم زمزمه کردن. به نظر من عشق بی معنی.....مگه نه؟
اونکه قسم خورده يه عمر ميمونه منتظر برات با دسته دسته هاي گل هنوز نشسته سر رات در انتظار ديدنــــــــت.... شنيدن صداي پات اشکاي من يادت مياد وقت خداحافظيمون حرف خودت يادت باشه تو لحظه ي جداييمون وقتي که از رو گونه هام گرفتي اشکاي منو گفتي که حتي لحظه اي از ياد نميبري منو طاقت ندارم بيش از اين فقط تو خواب ببينمت وقتش رسيده که بياي روي چشام بشونمت مي خوام واسه اومدنت دوباره مهموني بدم فقط براي موندنت دلمو قربوني بدم اشکاي من يادت مياد وقت خداحافظيمون حرف خودت يادت باشه تو لحظه ي جداييمون این قدر عشق میکنم وقتی میشینیم کل کتاب برنامه نویسی رو توی کاغذ های کوچولو پیاده میکنیم و توی هفت تا سوراخ قایمش میکنیم و کل صندلی رو هم سیاه میکنیم با تقلبی نوشتن بعدش مراقب خیلی شیک میاد و میگه: بچه ها برین توی سالن شماره ۲...اونجا ازتون امتحان میگیریم یعنی فقط باید قیافه های اویزون خودمون رو ببینیم عصر شكار : 20 كیلو گوشت دایناسور ، 40 كیلو گوشت اژدها
از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریهای کردم که فهمید جواب
«های»، «هوی» است. هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پیدرپی شیر
میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم! ![]()
![]()
خدا بهتون رحم کنه اون موقع هایی که حرف نداشتم بزنم اونقد ور میزدم حالا الان چقد حرف میزنم![]()
که یه دفعه دیدیم خونه شد میدون جنگ
برادر گرامی با مادر بنده شروع کردن دعوا کردن
کم مونده بود همدیگرو بکشن
ولی چقد خندیدما
اونا دعوا میکردن منم هی یه قاشق میزاشتم دهنم نیگاشون میکردم خندم میگرفت هر هر میخندیدم
کم مونده بود منم بزنن![]()
![]()
یادم نمیاد چرا؟؟؟
آها جاتون خالی دیشب سه صبح(آخرش شب بود یا صبح؟)یه پسره رو اسکل کردیم در حد چی
وای خدا اینقدر خل و چل بود که خدا میدونه فقط یه کله خندیدم
تا آخر سر بابام اومد دعوام کرد
بعدم گفت من که میدونم تو داری میچتی
ولی لااقل اینقدر بلند نخند میخوایم بکپیم
البته کمی مودبانه تر اینارو گفت![]()
شماها هم نظر بزارین لطفا
راست میگم خب!!!! این که از شماها اونم از دوستای بی معرفته مدرسه که اصلا یاد ما نمیفتن سال به سال
اونم که از اون بی مصرف بدقواره که هیچ وقت خدا نیست اگرم باشه محلت نمیزاره
و منم دیگه محلش نمیزارم
بی شخصیت بی لیاقت . . . دیگه میخوام برم خودکشی کنم
ما هم مجبوریم همش سر یخچال باشیم تا یه چیز خوشمزه بخوریم
آخه بقیه اعضای خانواده قرمه سبزی دوست دارن
هی
من میگم الو هی اون میگه بله آخر سر گفتم کوفت بعد یه عمری زنگ میزنین آدم
حرفم که نمیزنین بعدم گوشیو قطع کردم گفتم هر وقت حرف داشتی اونوقت بزنگ
خل مشنگ

خوابمم نمیاد برم لااقل بگیرم بکپم
آهنگم که نمیتونیم بگوشیم
تلویزیونم که برنامه نداره ماشاالله
بیشتر از این ازم توقع نداشته باشین
لطفا هم نظر بزاریننننننننن آخه چرا نمیزارینننننننننننن؟؟؟؟؟
تا بعد

تو نباشی توی شعرهام من دیگه از کی بخونم
حالا که می خوام بمونی شعر رفتن رو می خونی
قلب من عاشق ترینه این رو از چشام می خونی
... دست تو تو دست من بود ...
... نمی دونم کی تو رو ازم گرفت ...
... نمی دونم که کدوم نگاه شوم ...
...قصه ی جدایی رو برام نوشت ...
حالا که می خوام بمونی شعر رفتن رو می خونی
قلب من عاشق ترینه اینو از چشام می خونی
مثل آبی بودن و آرامی آب
مثل لذت مثل عزت مثل آواز
مثل خورشید مثل امید مثل پرواز
مثل یک معجزه،یک خواب آمدی
آمدی در لحظه های سرد و بیتاب آمدی
برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم، دست نوازش بر سرش میکشم، میگویم: «غصه نخور، میگذرد …»
برای دلم، گاهی پدر میشوم، خشمگین میگویم: «بس کن دیگر بزرگ شدی ….»
گاهی هم دوستی میشوم مهربان، دستش را میگیرم، میبرمش به باغ رویا …
دلم ، از دست من خسته است
عشقو تو چشام بخون
خط بکش رو این سیاهی
تا ابد پیشم بمون
دو پرنده وقتی با هم میمونن پروازو معنا میکنن
حتی وقتی تو حصارن عاشقانه می خونن
به یاد بیار پرنده رو . . .
قلبه من همون حصاره
جا فقط واسه تو داره
نته موسیقیه عشقو
از چشای تو می خونه
نکن اون زلالیه چشماتو بارونی عزیز
نته من قطره میشه این دررو بیهوده نریز
برای چشمان معصومت نگاه خواهم شد
و برای گوشهایت صدا ،
برای نفسهایت گلو خواهم شد
و در رگهایت از خون خود خواهم دمید ،
و پس از مرگت نیز برای جسد ت كفن خواهم شد ،
مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار.
روزی كه خداوند تو را می آفرید از او زمان مرگت را پرسیدم !
میدانی چرا ؟
برای اینكه پیش از تو بمیرم و هیچ گاه مرگت را نبینم
چطور بگم که دلتنگ توام تویی که مونس شب های دل بی قراری ام بودی
چطور بگم که باغ دلم به غم نشسته واز دوری تو دلتنگ شده؟
چطور بگم که وجود تو... گرمای صدای دلنشین توبه من آشفته
زندگی می بخشه؟
چطور بگم که این دل بی طاقت بهانه تو را می گیرد؟
چطور بگم که دستانم گرمی دستانت را می خواهد؟
ای تنهاترین ستاره زندگی من
پشت پنجره دل تنگم به انتظار لحظه با تو بودن می مانم
تا با آمدنت دل بی قرارم را آرام کنی
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...
برای تويی كه احسا سم از آن وجود نازنين توست ...
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...
... تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است برای
برای تويی كه قلبت پـا ك است ...
برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...
تو راست میگویی
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق
زمین مال من است
سهراب!!!
گفتی چشم ها را باید شست...
شستم...ولی...
هیچ کس
چشم های خیس و شسته ام را ندید
گفتی جور دیگر باید دید...
دیدم...ولی...
کسی نگاه دیگرم را ندید
گفتی زیر باران باید رفت...
رفتم...ولی...باز هم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
حال سهراب تو قضاوت کن
بر دل سنگ زمین جای من است!!؟؟؟
..صبرکن...ای سهراب.
قایقت جا دارد؟؟؟
من هم از
همهمه ی سرد زمین بیزارم
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودن های دور میترسم
باید كه كسی باشد..

خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیار فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تونگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه .
اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند، هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها رانمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهدکرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی؟
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم ؟
خدا برای این سوال هم پاسخی داشت : فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم، ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخندزد و گفت : فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده میشد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید : خدایا اگر من باید همین حالابروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهمیتی ندارد.
به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی.
نتیجه : دایناسورها منقرض شدند...
عصر كشاورزی : 24 دست تبر سنگی ، 24 دست تیغه و داس جنگی.
نتیجه : افزایش قتل به دلیل دم دست بودن داس برای خانومها...
عصر فلز : 70 ورقه مسی ، 50 تا خنجر مفرغی و سرگرز آهنی
نتیجه : افزایش شکستگی سر مردان به دلیل تماس با گرز آهنی...
عصر بخار : 30 هزارتومان و بخار کردن آب حوض خانه عروس خانوم
نتیجه :کمبود آب و جیره بندی شدن آب...
عصر صنعت : 1 میلیون پول ، 14 سكه طلا ، یك اتومبیل و هرچی که با ص شروع میشد.
نتیجه : بنا به درخواست آقایان تولید ژیان آغاز شد...
عصر كامپیوتر : هم وزن عروس خانم با سكه طلا !!!
نتیجه : هرچی عروس خانوم مانکن تر باشد بهتر است ...
عامل اصلی انقراض دایناسورها ==> عروسها
عامل اصلی کشته شدن مردها ==> عروسها
عامل اصلی ناقص شدن مردها ==> عروسها
عامل اصلی کمبود آب در تابستانها ==> عروسها
عامل اصلی افزایش ماشینهای فرسوده در سطح شهر ==> عروسها
عامل اصلی افزایش چاقی و افزایش بیماریها ==> عروسها
این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه
ازم حساب میبردند. هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که برم پای
تخته زنگ میخورد. هر صفحهای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود
که معلمم از من میپرسید. این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم،
معلمم که من را نابغه میدانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!
تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقهها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!
بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی
دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم، اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را
به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد و
گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت چیزی از زمین
برمیداشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشدهاش را پیدا کرده بودم
حسابی تشکر می کرد. بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق
ناجیاش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!
یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچهها
دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون، منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم
افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما و الان هم
استاد شمام!
کسی سوالی نداره؟
| Design By : Pichak |


